اگر روزی در یک کلاس موسیقی ایرانی شرکت کرده باشی و بعد به کنسرتی کلاسیک در یک سالن اروپایی بروی، احتمالا متوجه میشوی که چیزی فراتر از صدا، در فضای هر کدام جریان دارد. در موسیقی ایرانی، نوازنده در لحظه با احساس خود گفتوگو میکند؛ هر نغمهای ممکن است با حس او تغییر کند. در مقابل، در موسیقی غربی، نوازنده گویی با اثری مکتوب حرف میزند؛ هر نت جای مشخصی دارد و هیچ چیز تصادفی نیست. همین تفاوت، سرآغاز دو جهان احساسی کاملا متفاوت است.
سازهای شرقی و غربی، بازتابی از فرهنگ، تفکر و شیوهی نگاه مردمانشان به احساساند. در شرق، موسیقی بیشتر شخصی و درونی است؛ نوعی بیان حال، نه اجرای برنامهریزیشده. در غرب اما، موسیقی نتیجهی نظم، تفکر و ساختار است؛ احساس در خدمت فرم قرار میگیرد تا شنونده بتواند از مسیر منظم صدا، معنا را کشف کند.
ما در این مقاله از وبلاگ پیانو باربد، قرار است به این پرسش پاسخ دهیم که چرا سازهای شرقی و غربی، با وجود هدفی مشترک – یعنی بیان احساس – در عمل تا این حد متفاوتاند؟ چرا صدای نی اندوه را به شکلی دیگر منتقل میکند و پیانو به شکلی متفاوت؟ و چطور این دو مسیر، هرچند از دو فرهنگ برخاستهاند، در نهایت به یک مقصد میرسند: درک عمیقتری از احساس انسانی.

ریشههای فرهنگی احساس در موسیقی
موسیقی، پیش از آنکه مجموعهای از صداها باشد، بازتابی از روح یک فرهنگ است. در شرق، از ایران و هند گرفته تا ژاپن و چین، موسیقی همیشه به زندگی درونی انسان گره خورده است. مردم این سرزمینها قرنها موسیقی را نه برای نمایش، بلکه برای ارتباط روحی، مراقبه و بیان احساسات شخصی به کار بردهاند. به همین دلیل است که در بیشتر سنتهای شرقی، از بداههنوازی در دستگاههای ایرانی تا راگاهای هندی و مدهای عربی، آزادی و تفسیر شخصی بخش جداییناپذیر از موسیقی است. نوازنده، نه فقط مجری که مفسر لحظه است. وقتی استاد علی اکبر شهنازی تار مینواخت یا نصرت فاتح علیخان آواز میخواند، در واقع احساس خود را در لحظه ترجمه میکردند، نه اینکه صرفا نغمهای از پیش نوشته شده را بازسازی کنند.
در مقابل، در دنیای غرب، از دوران رنسانس به بعد، نگاه انسان به موسیقی تغییر کرد. موسیقی از تجربهای روحانی و عرفانی، به هنری علمی و ساختاری بدل شد. آهنگسازان بزرگی چون یوهان سباستین باخ، موتسارت و بتهوون، احساس را درون نظم ریاضی جستوجو کردند. برای آنها، شور و هیجان انسانی باید از مسیر ساختار بگذرد تا معنا پیدا کند. همین نگرش باعث شد موسیقی غربی بر پایهی هارمونی، کنترپوان و فرمهای ثابت مثل سونات و سمفونی شکل بگیرد. احساس در این آثار وجود دارد، اما نه در آشفتگی؛ بلکه در نظم و تقارن.
از اینرو، تفاوت بنیادین میان سازهای شرقی و غربی در این است که شرق به تجربهی احساس اهمیت میدهد، در حالی که غرب به بیان عقلانی احساس. وقتی نوازندهی ژاپنی شاکوهاچی مینوازد، هر دم و بازدم بخشی از مراقبه است؛ وقتی پیانیستی چون کلارا شومان سونات مینوازد، هر جملهی موسیقایی در خدمت انسجام فکری قطعه است. دو رویکرد متفاوت، اما هر دو صادق در بیان احساس انسانی.

ساختار سازها و تاثیر آن بر بیان احساس
ساز، تنها یک وسیله برای تولید صدا نیست؛ بخشی از فرهنگ، تاریخ و تفکر مردمانی است که آن را ساختهاند. در شرق، بسیاری از سازها از طبیعت الهام گرفتهاند و ساخت آنها بهگونهای است که ارتباط نوازنده با ساز، جسمی و مستقیم باشد. به عنوان مثال، در ساز نی ایرانی یا شاکوهاچی ژاپنی، نفس نوازنده بخشی از صدای ساز است. وقتی نی مینالد، در واقع صدای دم و بازدم انسان است که درون چوب جریان پیدا میکند. یا در سازهایی مانند تار، سهتار و عود، تماس مستقیم انگشت با سیم، حس انسانی را منتقل میکند. نوازنده، ارتعاش را با انگشت خود احساس میکند و همین تماس فیزیکی باعث میشود نغمه، رنگ شخصیتری پیدا کند. در واقع، در سازهای شرقی، صدای احساس از بدن عبور میکند، نه فقط از تکنیک.
اما در غرب، با رشد صنعت و تحول ساختوساز سازها در قرون هفدهم و هجدهم، هدف اصلی، دقت، پایداری و وسعت صوتی بود. پیانو، که در قرن هجدهم جایگزین هارپسیکورد شد، مثالی روشن از این نگرش است: وسیلهای برای انتقال احساس، اما با ساختاری کنترلشده. نوازنده احساس خود را نه از طریق تماس مستقیم با سیم، بلکه از طریق کلیدها منتقل میکند. همین واسطهگری باعث میشود موسیقی غربی از نظر احساسی پالودهتر و فکریتر جلوه کند.
این تفاوت ساختاری در سازهای شرقی و غربی، تاثیر مستقیمی بر بیان احساس دارد. در سازهای شرقی، ناپایداری طبیعی بخش مهمی از جذابیت است. اندکی ناهماهنگی در کوک یا لرزش اضافی در صدا، حس انسانیتری میآفریند. وقتی کمانچه مینالد یا سنتور صدایی اندکی نامتعادل تولید میکند، این “ناقص بودن” همان چیزی است که شنونده را متاثر میکند. در مقابل، موسیقی غربی تلاش دارد تا صدای کامل و بینقص بسازد؛ در ارکستر، همه سازها باید با دقتی میلیمتری هماهنگ باشند. احساسی که از این نظم برمیخیزد، احساسی متعالی و عقلانی است، نه خام و درونی.

بداههنوازی در شرق و اجرای دقیق در غرب
در موسیقی شرقی، بداههنوازی نه بخشی از کار، بلکه قلب آن است. مفهوم «بداهه» در شرق با ایدهی «حال» گره خورده؛ حالتی که در آن نوازنده احساس لحظهاش را به نغمه تبدیل میکند. این بداههنوازی در سنتهای گوناگون شرق دیده میشود: در موسیقی دستگاهی ایران، نوازنده از چارچوبی به نام دستگاه استفاده میکند اما مسیر را خود تعیین میکند؛ در راگاهای هندی، هنرمند با انتخاب الگوی صوتی و ریتمی خاص، احساسی را روایت میکند که تنها در همان لحظه معنا دارد؛ و در موسیقی ترکی و عربی، بداههخوانی (تقصیر یا تقطیع) شکلی از گفتوگو میان خواننده و ساز است. هیچ اجرای بداههای تکرارشدنی نیست، چون هیچ احساس انسانی تکرارشدنی نیست.
در مقابل، موسیقی غربی از قرن هجدهم به بعد مسیر دیگری را پیمود. با شکلگیری سنت مکتوب موسیقی و رشد آهنگسازی، نقش نوازنده از خالق به مفسر تغییر کرد. نوازنده باید اثر را دقیقا طبق خواست آهنگساز اجرا میکرد. در آثار باخ، موتسارت یا بتهوون، کوچکترین تغییر در نوانس، تمپو یا جملهبندی میتواند ساختار اثر را بر هم بزند. همین نگاه باعث شد مفهوم اجرای وفادار به متن (Faithful Performance) در غرب اهمیت پیدا کند. موسیقی در این جهان، همچون متنی مقدس است که باید با دقت تفسیر شود، نه دوباره نوشته.
البته این بدان معنا نیست که موسیقی غربی خشک یا فاقد احساس است. احساس در آن وجود دارد، اما از مسیر نظم و کنترل منتقل میشود. پیانیستی مثل گلن گولد وقتی باخ مینواخت، با کوچکترین تغییر در دینامیک یا تاکید بر نتها، جهان تازهای میساخت؛ اما همچنان در چارچوب قطعه حرکت میکرد. تفاوت اینجاست: در شرق، نوازنده در لحظه خالق موسیقی است، در غرب، خالق حس درون اثری است که پیشتر نوشته شده.

فواصل صوتی و زبان پنهان احساس در شرق و غرب
اگر گوش شرقی و غربی را کنار هم بگذاریم، حتی سادهترین نغمه تفاوتی آشکار دارد. دلیلش در چیزی نهفته است که شاید شنونده عادی متوجهش نشود: فواصل. در موسیقی غربی، سیستم کوک و فواصل از قرن هفدهم تا امروز بر پایهی تعدیل مساوی (Equal Temperament) بنا شده است. در این سیستم، اکتاو به ۱۲ نیمپردهی دقیق تقسیم میشود تا نوازندگان بتوانند در تمام گامها بنوازند بدون اینکه کوک ساز تغییر کند. نتیجه، صدایی منظم، هماهنگ و پیشبینیپذیر است.
اما در موسیقی شرقی، فواصل هرگز محدود به این چارچوب نیستند. سیستمهای صوتی در ایران، هند، ترکیه یا جهان عرب، بر اساس فواصل طبیعی و میکروتونال ساخته شدهاند — یعنی فاصلههایی کوچکتر از نیمپرده. در دستگاه شور یا همایون، در راگ یمن یا مقام نهاوند، ممکن است فاصلهای شنیده شود که بین دو نت غربی قرار دارد؛ همان چیزی که به موسیقی شرقی رنگ انسانیتر و احساسیتر میدهد. برای مثال، وقتی حسین علیزاده در درآمد شور تار مینوازد یا راوی شانکار با سیتار در راگ بیراوی بداههنوازی میکند، احساس غم، شوق یا دلدادگی نه از هارمونی بلکه از همین فواصل ظریف زاده میشود. این صداها دقیقا روی خطوط نتهای پیانو نمینشینند، چون روحشان میان نتهاست.
به همین دلیل است که اجرای موسیقی شرقی روی سازهای غربی همیشه چالشبرانگیز است. پیانو، بهعنوان نماد دقت و کوک کامل، نمیتواند ربعپردهها را بازسازی کند. نوازندهی پیانو شاید بتواند ریتم و ملودی قطعهای ایرانی را اجرا کند، اما حس اصلی آن — آن لرزش میان دو نت — از بین میرود. در عوض، اگر نی یا سهتار را به دست بگیری، متوجه میشوی که حتی با اندکی تغییر فشار یا زاویهی انگشت، دنیایی از احساسات خلق میشود. موسیقی شرقی در فاصلهها زندگی میکند، موسیقی غربی در دقت آنها. یکی در ناپایداری معنا مییابد، دیگری در ثبات.

ریتم و زمان؛ نظم در غرب، جریان در شرق
زمان در موسیقی، مانند نبض در بدن است؛ آنچه جریان احساس را زنده نگه میدارد. اما شرق و عرب این نبض را به گونهای متفاوت احساس میکنند. در موسیقی غربی، زمان مفهومی سنجشپذیر و عددی است. از قرون وسطی تا امروز، مترونوم، میزان و تمپو سه ستون اصلی زمان در موسیقی غربیاند. هر قطعه با متر مشخصی نوشته میشود: ۳/۴ در والس، ۴/۴ در مارش یا ۶/۸ در باروک. این نظم باعث میشود موسیقی قابلیت بازتولید داشته باشد؛ یعنی اگر بتهوون سمفونی نهم را نوشته، ارکسترهای امروز هم میتوانند دقیقا همان ساختار زمانی را اجرا کنند.
اما در شرق، زمان مفهومی احساسی و سیال است. در موسیقی ایرانی، ترکی، عربی و هندی، ریتم الزاما ثابت نیست. بسیاری از بخشهای موسیقی دستگاهی ایران، مثل آواز یا بداههنوازی در راگاهای هندی، بدون متر مشخص اجرا میشوند. این آزادیِ زمانی به نوازنده اجازه میدهد تا ریتم را از حس خود بگیرد، نه از شمارش ذهنی. وقتی نوازندهی نی در درآمد بیات مینوازد، هر جملهی موسیقی تابع تنفس اوست. به همین دلیل میگویند که در موسیقی شرقی «زمان از دل احساس برمیخیزد». هر مکث، هر کشش و هر سکوت، بخشی از روایت درونی نوازنده است.
در اجرای یک آواز ایرانی یا یک راگ هندی، ریتم نه با ضرب ساعت، بلکه با تپش قلب شکل میگیرد. شنونده در چنین فضایی احساس میکند موسیقی زنده است، نفس میکشد و همزمان با او دگرگون میشود. در مقابل، در موسیقی غربی، زمان ابزاری است برای هماهنگی و انسجام جمعی. نظم مترونوم و میزانها، زبان مشترک میان دهها نوازنده در ارکستر است تا احساس، نه در بیثباتی، بلکه در دقت و پیشبینیپذیری شکل گیرد. تفاوت میان این دو نگاه، تفاوت میان رودخانه و ساعت است؛ یکی جاری و غیرقابل تکرار، دیگری دقیق و تکرارپذیر.
جمعبندی
اگر بهدقت بنگریم، تفاوت میان سازهای شرقی و غربی، در نهایت تفاوت میان دو شیوهی اندیشیدن دربارهی احساس است. شرق، احساس را تجربه میکند تا از درون آن معنا بسازد؛ غرب، معنا را میسازد تا از طریق آن احساس را تجربه کند. هر دو راه در جستوجوی یک چیزند: تماس با روح انسان. یکی با لرزش نتها و سکوتهای پرمعنا، دیگری با هارمونیهای پیچیده و فرمهای حسابشده. و شگفت آنکه هر دو، با وجود همهی اختلافها، به نقطهای مشترک میرسند: لحظهای که شنونده، فارغ از ملیت و فرهنگ، با صدایی مواجه میشود که درونش را میلرزاند.
در نهایت، شاید تفاوت این دو جهان، نه در صدا، که در شیوهی شنیدن ما باشد. هرکس درون خود هم نی دارد و هم پیانو؛ هم لرزش لطیف یک تحریر، هم طنین پرقدرت یک آکورد. هنر موسیقیدان امروز، درک این دوگانگی و یافتن تعادلی میان آنهاست. همانطور که زندگی، هم لحظههای بینظم شور دارد و هم دقایق منظم تفکر، موسیقی نیز تنها زمانی کامل است که احساس و عقل، بداهه و نظم، شرق و غرب، در آن همنوا شوند.

